تبليغاتX
YOUR LINK NAME قيصريه

بسم ا... الرحمن الرحیم

ن والقلم وما یسطرون

در آن دیار که خداوند به قلم قسم می خورد پس نگاشتن تک تک جملات توسط

قلم ارزش واهمیت بلندی می یابد.

خواستم بپرسمت چگونه امن یجیب رازمزمه کردی که در سرزمین بهشتی نینوا اجابت شدی؟

وقتی تو را مرور می کنم تمام وجود گرمت را با تمام خستگیها و دردهای آمیخته با احساس عمیق بندگی وخلوص نیت عارفانه می یابم ٬آری زبان قلم قاصر از نوشتن وبیان است چرا که خستگی کار و  تن رنجور را منافاتی نیست چگونه بنویسم خصایص عمیق وپدرانه انسانی رنجور ودرد کشیده که تمام زندگی آسایش وبود ونبود خویش را درجهت التیام آلام و نوازش ایتام وآرامش خاطر بیوه زنان و  کهن مردان قرار داده بود. هرگز از یاد نخواهند برد یلان وادی ایمان وشهادت وخاکهای سرخ سرزمین ابدیت. درکربلای ایثارهیچگاه یلان بیشه حسینی راتنها نگذاشتی ویاور شهیدان ودلیر مردان بودی وهیچگاه جنوب وجنوب غرب فراموش نخواهند کرد مردانی که قدعلم کردند وبر وعده خویش ماندند وماندند. چگونه بنویسم از حس عجیب دلدادگی وخدمت رسانی به کودکان وزنان چشم انتظار٬از مردان نشسته بر دامان تنهایی وخستگی ٬از کودکان بغض گرفته بی کسی و از زنان رنجور و خسته تنهائی٬ شبها وسحرگاهان برگرداگرد هستی اینان چرخیدی تا مبادا اشکی از چشمان کودک بیكسی و  زنان رنجور تنهائی بر خاکهای غربت نداری چکه کند .زمان ومکان را وقف خدا کرده بودی وتن رنجور خویش را ارزانی بی کسی بی کسان.

چگونه بنویسم از شبهای دلدادگی آن یل دریای عرفان که با تمام هستی محراب عشق را با خون فرق خویش به تلاطم در آورد٬ آری تکیه زدن در منزل ومأمن خویش را غفلت از دستهای رنجور خسته   زنان ومردان  واشکهای کودکان ایتام وآلام خسته این وادی گذران می دیدی هرگز فراموش   نخواهیم کردکه با اقتدا به حیدر کراربر تمام غصه ها وامراض فرزندان بشر می غریدی وهمچونان    (علی علیه السلام) شبانگاهان بردر این خستگان دنیای بی کسی حاضر می شدی تا دردی از دردهای آنان را التیام بخشی براستی اینان را چگونه می یافتی وطبییب آلام دردمندان می شدی؟

بارها و بارها دیدمت که از حدّت وشدت خستگی توان از کف می دادی ولی آرام نمی شدی مگر اینکه آرامش را ابتداً هدیه کنی.

هیچگاه نخواستی تنهائی وبی کسی فقر ونداری سایه ننگینش را بر روی چهره غم گرفته انسانهای مظلوم و بی گناه بگستراند وهمیشه ودر همه حال سایه پدرانه ومهربانانه خویش را بر سر آنان رقم   می زدی تنها وتنها خدا را در نظر داشتی ورضای خداوند بود که گامهای تو را فراتر از مرزهای وطن   می کشاند ودر بلادهای اسلامی دیگرهمت وتوان انقلابی اسلامی تو بود که دست نوازش بر سر مظلومان وستمدیدگان می کشید سخنان غرا وشیوا وامید بخش در جمع خانواده های زجر کشیده افغان ولبنان وعراق وسوريه آنچنان نوری در دلهای آنان می افکندکه ایستادگی وپایمردی آنان را تا به حال متضمن وبیمه نمود آری هیچگاه کودکان وزنان افغان مهربانیهای تو را فراموش نخواهندکرد.

حال می خواهم تا اندکی از آن چیزهایی که دیده ام  با خودم مرورنمایم  اما نمی دانم چگونه می توانم اشکهای قنوت نماز مغرب نجف را که نجوای عارفانه علی (ع)با کمیل بود را فراموش کنم چگونه        مي توانم سجده های طولانی  مسجد کوفه سهله مسجد صاحب الزمان وحرمین را از یاد برم مگر می توانم خاطرات٬ نصیحتها دعاها وقدم زدنهای با تورا در سرزمین بهشتی مسجد کوفه وسهله وبین الحرمین را مرور نکنم  هیچگاه اشکها وصحبتهای غریبی خانه علی(ع)را از یاد نخواهیم برد مگر میشود  فراموش کنم که در این مسیر چگونه همگان را ياري و دستگیری می کردی.

همیشه برای بندگان خدا که تحت قهر وخشم طبیعت ناگزیر قرار گرفته بودند امین وامان بودی وهیچگاه نخواستی بگذاری زنی احساس بی کسی وکودکی احساس یتیمی و مردی احساس غریبی ونداری کند.

 

آري حاج علي عزيز:

 اين هديه خداوند به تو بود كه پس از زيارت حرم اباعبدا...الحسين وحضرت ابا الفضل العباس ودر حد فاصل دستان ابا الفضل العباسش براي هميشه آرام وبراي ما الي الابد هستي يافتي.

روحش شاد ویادش گرامی

جهت تعجيل در فرج امام زمان (عج) و شادي روح آن مرحوم صلوات

 

 

از طرف همراهان آن مرحوم در سفر كربلا

بسم ا...  الرحمن الرحیم

ومن الذین رجال صدقوا ما عاهدوالله علیه و فمنهم من قضی نحبه ومنهم من ینتظر وما بدلوا تبدیلا       

 (احزاب –آيه 23)

برخی از مومنان بزرگ مردانی هستندکه به عهد وپیمانی که با خدا بسته اندکاملا وفا کردند پس برخی از آنان بر این عهد ایستادگی کردند(تا درراه خدا شهید شدند)وبرخی به انتظار مقاومت کردند وهیچ عهد خود را تغئیر ندادند.

 

حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه میکنی                                   .

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی !

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

آی ...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

چقدر زود دیر می شود!      (مرحوم قيصر امين پور)

سوگنامه ای در فراق مبارز خستگی نا پذیر مرحوم حاج علیرضا عطائی نژاد

از کدام پنجره تو را نگاه کنم٬ با کدام مداد عطر تورا بنویسم ٬لای کدام سبزه تورا بجویم ٬ ای بهارمهربا ن برایم از نارون و سپیداربگو٬ شکوفه ای به روح بی تابم ببخش ٬از کدام سمت به تو درود بفرستم از کدام جاده به سوی تو آغوش بگشایم.تورااز کدامین منظر سر ستودن گیرم ٬از کدام برهه زندگیت از کدام صفحه تابناک سخن آغاز کنم از دوران مبارزه با رژیم سفاک پهلوی وتحت تعقیب قرار گرفتنت یا از رشادتها و حماسه آفرینیهایی که در جای جای سرزمین مقدس جبهه مهبط ملا ئکه الله از خود به یادگار گذاشتی.

نقطه نقطه شهرهای آبادان وخرمشهر تورا می شناسند و به تو افتخار می کنند آن زمان که با یاران لبنانی ات ابوجعفر وابو یاسردر اطلاعات عملیات نقش آفرینی کردی و به عنوان قویترین نیروی جنگهای نا منظم درجنوب همراه با سرهنگ کی تری فرماندهی  وقت لشکر 77خراسان حماسه آفریدی هتل کاروان سرای آبادان هیچ وقت آن سخنرانی پر شوری که در جمع رزمندگان ومردم مقاوم آبادان با آن بیان شیواوبیاد ماندنی ایراد فرمودی از یاد نخواهند برد همانگونه که پژواک سخنان آتشینت در جمع رزمندگان                           حزب الله جنوب لبنان وفلسطین وستم دیدگان افغانستان وعراق وسوريه سیلهای خروشان آفریدی وخواب راازچشم ظالمین وغاصبین ستمگر ربودی آری مجاهدان ومبارزان نستوه وخستگی ناپذیردر جبهه های نبرد با استکبار جهانی سر از پای نمی شناسند وشب وروز برای آنان معنايی ندارد در خدمت به کوخ نشینان وستم دیدگان وتهیدستان عاشقانه وعارفانه(السابقون السابقون)هستند والحق که سزاوار(اولئک المقربونند).

اینان در طریق حق وکمک به بینوایان ودرماندگان که در عیال الله اند چراغی چون مولاومقتدایمان علی علیه السلام را داشتند ودر مظلومیت اقتدا به تنهاترین سردار نمودند و در مبارزه با ظلم وبیداد وعصیان گری یزیدیان زمان حسین وار جنگیدند.

وسرانجام جز این انتظاری نبود که این عزیز سفر کرده در بارگاه قدس ملکوتی وآسمانی سرور وسالارشهیدان اباعبدالله الحسین علیه السلام به لقاءالله پیوستند زهی سعادت که عروج خویش را ازکعبه دلها کربلای معلی آغاز گر شدند عزیز سفر کرده ام عزت اگر تجسم می یافت تندیسی ازصداقت وعظمت تو می گشت صداقت اگر زبان می داشت نام تورا بر زبان جاری می ساخت تو دیباچه شرف عنوان ایمان وفروغ بی انتها بودی.

                   ندانم کدامین سخن گویمت          که والاتری زآنچه می گویمت

چقدر ارابه زمان تند می رود چقدر خوب بود مثل جاده ها پیاده به سوی افق می رفتیم تا عظمت تورا بیشتردرک می نمودیم چقدر آسوده می توان کلمات را به سوی تو فرستاد چه سبکبار می توان در اطراف مهربانی تو اتراق کرد. چقدر زندگی کوتاه است وقتی پلک می گشائی و می خواهی  به سوی دوردستهای روشن فردا قدم بزنی ناگهان شب می شود وعزیزت را در افق فراق می بینی.

   شادي روح آن مرحوم  صلوات

+ نوشته شده توسط مسعود نوري در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 و ساعت 21:38 |

برگزاری اولین سالگرد در گذشت دکتر قیصر امین پور در شهرستان گتوند با حضور جمعی زیادی از مردم، شاعران،اساتید دانشگاههای تهران،خانواده مرحوم،نماینده مردم گتوند در مجلس،معاون وزیر ارشاد و.........در جوارم مزار مطهرش

در این مراسم خانمها وآقایانی به اجرای برنامه و ایراد سخن وقرائت اشعارشان واشعار دکترپرداختند .درابتدای مراسم کلنگ آغاز طرح آرامگاه دکتر به زمین زده شد.ازنکات حائز اهمیّت این مراسم حضور نداشتن امام جمعه گتوند وغیبت تمامی مسئولین استان خوزستان بود(باستثنای مدیر کل دامپزشکی) فقط مجری برهای شبکه استانی سیما حضور داشتند(بادعوت)که به اجرای برنامه وخواندن شعرهای لری منطقه خودشان می پرداختند.که بنده به نوبه خودم از تمامی تلاشگران این برنامه علی الخصوص زحمت کشان این برنامه سپاسگزارم کسانی که نامشان برده نشد(شاپور بهزادی،مهران طیبی و....)

فاطمه راکعیمراسم اوّلین ساگرد دکترمراسممراسمبیوک ملکی

+ نوشته شده توسط مسعود نوري در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت 6:6 |
دیشب در مصلای امام خمینی شهرستان گتوند شب شعری با حضور خیل عظیم مردم وشاعران گتوندی ،خوزستانی وایلامی(از شهرستان دهلران)بصورتی با شکوه وباهمراهی پدر بزرگوارشان برگزار گردید.قیصر امین پور
+ نوشته شده توسط مسعود نوري در پنجشنبه نهم آبان 1387 و ساعت 6:5 |
نمایی از آرامگاه قیصر امین پور که به تصویب رسیده و گفته شده که کلنگ احداث آن همزمان با سالروزرحلت

 آن عزیز سفر کرده به زمین زده خواهد شد

نمای آرامگاه قیصر امین پورنمای آرامگاه قیصر امین پور

+ نوشته شده توسط مسعود نوري در چهارشنبه هشتم آبان 1387 و ساعت 14:27 |

لحظه های سبز

بیا که تنهای تنهاییم...به نام خدای مظلومترین فرد عالم

 

آیت‌الله سیدعباس حسینی قائم‌مقامی، دوست قدیمی مرحوم قیصر امین‌پور،

 ضمن روایت ناگفته‌های خود از این شاعر انقلاب و جنگ، در یادداشتی به

مناسبت چهلمین روز درگذشت وی آورده است: دکتر قیصر‌امین پور، متولد

 سال 1338 بود و این را زمانی دانستم که شماره نخست مجله مکتب

تشیع را که تاریخ آن سال 1337 بود، از کتابخانه شخصی پدرم به او دادم.

 بسیار خوشحال شد و گفت: «یک سال از من بزرگتر است.»

 قیصر را نخستین بار در نخستین ماه‌های جنگ، آن گاه که از

 جبهه بازگشته بود، دیدم. او در آن زمان، جوانی 21 ساله بود که

به تازگی از دامپزشکی به جامعه‌شناسی تغییر رشته داده بود و

در کنار دانشجویی، روزهای نخست معلمی را نیز تجربه می‌کرد و

من نوطلبه‌ای بودم که دانش‌آموزی نیز می‌کردم و در عین حال، به

 مقتضای شور و حال آن سال‌ها، در برخی محافل فرهنگی فعال بودم...

خط او نیز بسیار خوش بود و با سرعت حیرت‌آوری نقاشی می‌کرد.

 بارها اتفاق افتاد که در مجلس با مداد و بر روی کاغذ معمولی،

 تصویری از من یا یکی از دوستان را به زیبایی تمام می‌کشید و

 این همه را با دست چپ خود انجام می‌داد. گرد آمدن این همه

هنر در یک نفر، آنچنان برایم در آن زمان حیرت‌آور بود که ناخودآگاه

 این باور برایم پیش‌ آمده بود که میان هنرمندی و چپ دستی رابطه است

 و هنوز نیز این رابطه را منتفی نمی‌دانم!

قیصر سخت دلبسته ‌امام (ره) بود و نیز به شدت از مرحوم دکتر

شریعتی تأثیر گرفته بود. بارها پیش آمده بود که به مقتضای خرده‌گیری‌های

طلبگی، برخی گفته‌های دکتر را نقد می‌کردم و او همیشه جانانه دفاع می‌کرد

 و در عین حال، یادآور می‌شد نباید او را مطلق رد کرد یا پذیرفت و این نیز

از شگفتی‌های اعتدال او در آن روزها بود. از این دست مباحثات، چندین

 بار تکرار می‌شد تا این که یک بار در دفاعی غایتگرا برای همیشه پاسخم

 را داد و چنین گفت: «شریعتی هرچه که بود و هرچه گفت، من اسلام

 را از او شناختم و اگرشریعتی نبود، من ‌امروز خود را یکی از جوانانی

 می‌دیدم که بر سر چهارراه‌ها نشریه «کار»  می‌فروشند

 و بسیاری دیگر که ‌امروز دلبسته اسلام و ‌امامند،

همچو من مدیون و مرهون اویند.»...در یکی از روزهای سال 1379

 به دیدارش رفتم، با همان آرامش و لبخند همیشگی که گاه تبدیل

 به نیم قهقهه می‌شد. هر چند عوارض تصادف، در ظاهر او کاملا مشهود بود،

ولی باز همان‌گونه بود که می‌شناختم و البته شلوار خاکی و پیراهن

چارخانه بیست سال پیش را برتن نداشت...کتاب شعرش را که به

تازگی چاپ شده بود، هدیه‌ام داد و در صفحه نخست آن نوشت:

 «به عزیزم.... که یادآور نشاط جوانی است.». دانستم که خیلی

زود به استقبال پیری رفته و «ناگهان برایش زود دیر» شده است.

من نیز کتابی از تازه‌های خود را به او تقدیم کردم، بدون آن‌که آن را قلمی کنم.

 چه، نه آن را هدیه‌ای درخور می‌دیدم و نه مایل بودم که ژست رسمی به

خود بگیرم، ‌اما با اصرار چندباره او چیزی در صفحه نخست نگاشتم

و آن را به «برادر عزیزم استاد قیصر‌ امین پور» تقدیم نمودم.

 گفت: «می‌دانی چرا اصرار کردم که کتابت را پشت‌نویسی کنی؟»

 و بی‌آ‌ن که منتظر پاسخ بماند، ادامه داد: «روزی شخصی کتابی

نوشت و آن را به استاد فروزانفر هدیه کرد، فروزانفر از او خواست آن را

پشت‌نویسی کند و آن شخص تأدبا ‌امتناع کرد، ‌اما فروزانفر به او

 گفت: آقاجان بنویس تا اگر کسی آن را در کتابخانه‌ام دید، بداند هدیه است

 و گمان نبرد که من برای هر... پول می‌دهم.»

بسیار خندید و من بار دیگر، جلوه‌ای از نشاط جوانی قیصر را می‌دیدم...

+ نوشته شده توسط مسعود نوري در یکشنبه پنجم آبان 1387 و ساعت 0:26 |
دل نوشته های یک کهنه سرباز
+ نوشته شده توسط مسعود نوري در شنبه چهارم آبان 1387 و ساعت 8:6 |
تهران ، خبرگزاري جمهوري اسلامی ۲۶/۰۷/۸۷
فرهنگي. ادبيات. سبزواري. قيصر امين پور
يك چهره پيشكسوت ادبيات انقلاب اسلامي، به ذكر خاطره‌اي منتشر نشده از سالهاي دور در ارتباط با زنده ياد دكتر قيصر امين پور و زادگاهش پرداخت.

محمدحسين ممتحني مشهور به حميد سبزواري در گفت و گو با خبرنگار ايرنا، با بيان اينكه شعر قيصر امين پور بر آمده از انديشه‌هاي بلند و اعتقادي اوست و حقيقت انقلاب و دفاع مقدس در اشعار اين شاعر پاك سرشت به تصوير كشيده شده ، افزود : يادم مي‌آيد در سال‌هاي آغازين دفاع مقدس بود كه من با عده‌اي از شاعران، عازم مناطق جنگي شديم .

در برنامه‌اي كه براي شاعران مدعو در شهر شهيدپرور دزفول تدارك ديده بودند، براي اولين بار با نوجواني باانگيزه و علاقه مند به ادبيات آشنا شدم و مرور اين خاطره برايم بسي شيرين است.

حميد سبزواري در ادامه خاطرنشان ساخت: در همان برنامه، با شعري كه قيصر امين پور خواند ، حاضران به شعف آمدند. علاقه و دلبستگي به هنر و ادبيات در كلام و چهره‌اش موج مي‌زد و حرف هايش گيرا بود ، هرچند سن و سال چنداني نداشت و طبعا كمتر كسي او را مي‌شناخت.

چهره ماندگار شعر انقلاب، با تاكيد بر اينكه آثار شاعراني چون قيصر امين پور، بايد به نسل‌هاي جديد ادبي كشورمان بخوبي معرفي شود، گفت: بعد از برنامه، با امين پور صحبت كردم و به او بخاطر زيبايي شعرش تبريك گفتم و اصرار كردم به تهران بيايد، زيرا از همان ابتدا معلوم بود كه آينده اي درخشان در انتظار آن نوجوان دزفولي با ذوق و انگيزه است. از سويي نيز وضعيت مانند امروز نبود كه در همه استانها و شهرهاي كشورمان فعاليت‌هاي موثري در ارتباط با هنر و ادبيات صورت بگيرد.

سراينده سرود سپيده، اظهار داشت: امين پور نيز در كنار ديگر فعالان و دلسوزان ادبيات انقلاب ، اين توفيق را پيدا كرد كه در مسير دفاع از ارزش هاي اسلامي و انساني قدم بردارد و به عنوان شاعري موفق و تاثيرگذار در جامعه ظاهر شود.

سراينده خميني‌اي امام، كه در آستانه يك سالگي عروج شاعر انقلاب دكتر قيصرامين پور سخن مي‌گفت، افزود: سروده‌هاي قيصر، در كنار نوآوري‌هاي ادبي و سلامت تكنيكي، از زباني جذاب بهره مند است و مطالعه آنها، خواننده را عميقا تحت تاثير قرار مي‌دهد.

يادآوري مي‌شود هشتم آبان ماه ، نخستين سالگرد عروج دكتر قيصر امين پور شاعر و نويسنده متعهد انقلاب و دفاع مقدس و استاد ادبيات دانشگاه تهران است. آثار او عبارتند از : تنفس صبح، در كوچه آفتاب ، مثل چشمه ، مثل رود ، ظهر روز دهم ، آينه‌هاي ناگهان ، گلها همه آفتابگردانند ، گزينه اشعار مرواريد ، بي‌بال پريدن ، توفان در پرانتز ، به قول پرستو ، سنت و نو آوري در شعر معاصر.

وي سرانجام در هشتم آبان ماه سال ‪ ۱۳۸۶‬به رنج چند ساله خود به سبب عارضه ناشي از تصادف پايان داد . در پي رحلت امين پور، از سوي رهبر فرزانه انقلاب اسلامي، پيام تسليتي صادر شد.





+ نوشته شده توسط مسعود نوري در شنبه چهارم آبان 1387 و ساعت 8:4 |

عيد رمضان آمد و ماه رمضان رفت

صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

 

  

+ نوشته شده توسط مسعود نوري در چهارشنبه دهم مهر 1387 و ساعت 2:57 |
دل نوشته های ایدا در فراق قیصر شعر ایران
+ نوشته شده توسط مسعود نوري در چهارشنبه دهم مهر 1387 و ساعت 2:40 |

اعیاد شعبانیه مبارک باد

+ نوشته شده توسط مسعود نوري در جمعه هجدهم مرداد 1387 و ساعت 7:2 |
 قيصر امين پور  
قيصر امين پور

مي‌خواهمت چنان كه شب خسته خواب را
مي‌جويمت چنان كه لب تشنه آب را

محو توام چنان كه ستاره به چشم صبح
يا شبنم سپيده‌دمان آفتاب را

بي‌تابم آنچنان كه درختان براي باد
يا كودكان خفته به گهواره تاب را

بايسته‌اي چنان كه تپيدن براي دل
يا آنچنانكه بال پريدن عقاب را

حتا اگر نباشي، مي‌آفرينمت
چونانكه التهاب بيابان سراب را

اي خواهشي كه خواستني تر ز پاسخي
با چون تو پرسشي چه نيازي جواب را

قيصر امين پور
فروردين 77


 

نظرات ۸۳

امدم بگویم من قطره کوچکی هستم از این دریای آبی و زیبای ایرانیان شعر های قیصر من رو به افلاک می کشونه خیلی زود پر کشیدی خیلی زود
هیچ وقت یادت از یادها پاک نخواهد شد
هیچ وقت شعر ها و عکس هات از دیوار اتاقم براداشته نخواهد شد
تو خواهی ماند تا ابد
ساحل نشین اشعار دریایت الهام


قیصر

می شد بگویم نه ولی آخر ، چیزی عوض می شد مگر با نه ؟


سیلی زدم بر صورتم صد بار، شاید خیالی باشد اما نه !


در چشمه چون تصویر ماه افتاد ، جوشید ، طغیان کرد و راه افتاد


مرداب ها آغوش وا کردند، جایی بجز آغوش دریا؟ نه !

افسوس دریا را نفهمیدیم ، روز مبادا را نفهمیدیم


دیدی که بعد از رفتن او شد ، هر روزمان روز مبادا! نه !؟


نامردمی ها مرد را آزرد ، تا در فضای سرد شب پژمرد ،


او بغض قیصر بودنش را خورد ، او نان قیصر بودنش را نه !


او در میان دوستان تنها ، افسوس وقتی گفتن از دریا ;


افتاده دست گوش ماهی ها ، باید خروشد اینچنین یا نه ؟


شاید زمان ما را عوض کرد ه است ، این مرد اما همچنان مرد است


این مرد نام دیگرش درد است ، چیزی که در او بود و در ما نه !


دلخسته از زندان در زندان ، از جنگ با این درد بی درمان


مرگ امد و این مرد بی پایان ، چیزی نگفت اینبار حتی نه


صبح سه شنبه هشتم آبان ، آغوش باز سید و سلمان


آغاز قیصر بود یا پایان ؟ پایان قیصر بود... اما نه !


محمد حسین نعم


درد، درد، درد، درد
در وجود گرم و مهربان مرد
خانه كرد
مرد مهربان از اين هواي سرد
خسته بود
درد را بهانه كرد


آه، آه، آه، آه
باز هم صداي زنگ و بغض تلخ صبحگاه:
- اي دريغ آن كه رفت ...
- اي دريغ ما ، دريغ مهر و ماه
دوستان نيمه راه


رود، رود، رود، رود
رود گريه جماعت كبود
در فراق آن كه رفت
در عزاي آن كه بود
"دير مانده‌ام در اين سرا... " ولي شما، عزيز
"ناگهان چه قدر زود..."
تقديم به روح بلند شاعر ارديبهشتي


من نيز چو خورشيد دلم زنده به عشق است .


دوستان جاي شما خالي ديروز گتوند حال هواي ديگري داشت حال هواي خانه شعرديروز سر مزار قيصر همه دوستانش گرد امده بودند/راكعي/عموزادهخليلي/ساعد باقري/افشين اعلا/بيوك ملكي/خانم سالاروند/وخيليهاي ديگر.روحت شادويادت گرامي .


قيصر جان در كنار رود كارون خاك شدي تا كارون با همه بزرگي وجاودانگيش به همنشيني با تو افتخار كند حالاماديگر به كارون افتخار نميكنيم بلكه به وجود امپراتوري قيصر در ادبيات ايران افتخار ميكنيم.افسوس كه ما هميشه بايد به گذشته مان افتخار كنيم.


دلم می خواهد به تمام آن هایی که از دفن دکتر قیصر امین پور استاد برجسته ادبیات، در زادگاهش ناراحت ودلگیر هستند بگویم به نظر من دکتر امین پور این شاعر عزیز جنوبی، سهم زادگاهش گتوند وتمام مردم خوب جنوب بود. چرا که قرار نیست تمام هنرمندان سهم تهران باشند آن هم تهرانی که خود از آسیب زلزله در امان نیست. اگرچه من نیز مانند بسیاری از دوستداران دکتر امین پور عزیز دلم می خواست پنجشنبه های دلتنگی خود را با او ودر کنار مزارش پیوند می زدم اما خوب که فکر می کنم می بینم پدر عزیز دکتر امین پور تصیمیم درست ومهمی گرفتند مسلما ایشان هنگام تصمیم گیری به مردم نازنین شهر گتوند ونام بزرگ قیصر که در تاریخ خواهد ماند وخواهد درخشید فکر می کردند. همه ما به جایگاه بلند دکتر امین پور در شعر معاصر اذعان داریم وایشان را یکی ازقلل ادبیات معاصر ایران می دانیم. دکتر امین پور باید در زادگاهش دفن می شد تا بعدها مزار اونیز چون مزار حافظ وسعدی دوستدارن وعاشقانش را به سوی خود بکشاند. این وظیفه شعرا ودوستان نامی دکتر امین پور است که با برگزاری مراسم وبزرگداشت هایی از وی در شهر گتوند خاطره اش را جاودان نمایند. روحش شاد ویادش همواره گرامی وجاودان


دلم می خواهد به تمام آن هایی که از دفن دکتر قیصر امین پور استاد برجسته ادبیات، در زادگاهش ناراحت ودلگیر هستند بگویم به نظر من دکتر امین پور این شاعر عزیز جنوبی، سهم زادگاهش گتوند وتمام مردم خوب جنوب بود. چرا که قرار نیست تمام هنرمندان سهم تهران باشند آن هم تهرانی که خود از آسیب زلزله در امان نیست. اگرچه من نیز مانند بسیاری از دوستداران دکتر امین پور عزیز دلم می خواست پنجشنبه های دلتنگی خود را با او ودر کنار مزارش پیوند می زدم اما خوب که فکر می کنم می بینم پدر عزیز دکتر امین پور تصیمیم درست ومهمی گرفتند مسلما ایشان هنگام تصمیم گیری به مردم نازنین شهر گتوند ونام بزرگ قیصر که در تاریخ خواهد ماند وخواهد درخشید فکر می کردند. همه ما به جایگاه بلند دکتر امین پور در شعر معاصر اذعان داریم وایشان را یکی ازقلل ادبیات معاصر ایران می دانیم. دکتر امین پور باید در زادگاهش دفن می شد تا بعدها مزار اونیز چون مزار حافظ وسعدی دوستدارن وعاشقانش را به سوی خود بکشاند. این وظیفه شعرا ودوستان نامی دکتر امین پور است که با برگزاری مراسم وبزرگداشت هایی از وی در شهر گتوند خاطره اش را جاودان نمایند. روحش شاد ویادش همواره گامی وجاودان


زندگي صحنه ي يكتاي هنرمندي ماست. هركه نغمه ي خود خواند و از صحنه رود بيرون.
صحنه پيوسته بجاست
خرم ان نغمه كه مردم بسپارند بياد..........


كوك كلام آتشين شب
اي قيصر قصر طلا آذين
...گنجي درون خاك بالارفت
ياخاكي از درون گنج
بي گمان كسي نتوان تورا پنداشت كرد
اما تو آن را بي گمان پنداشتي
بي شك كه خاك راهم تو گنجي كاشتي
هجرتت آغاز كوچت به ژرفاي بلند آرام
طوفانيست
آغاز مبارك بادت


دردرابر شانه هامان تشییع کردیم


حرفهاي ما هنوز هم نا تمام...
تا نگاه ميكني وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي
پيش از انكه با خبردارشوي
لحظ عزيمت تو ناگزير مي شود
اي...
اي دريغ و حسرت هميشگي ناگهان
چقدر زود
دير مي شود
ياد دكتر قيصر امين پور گرامي


ای خاک برخود به بال که چه نگینی درخود جادادی
اماحیف که نمی دانی چه ضایعه برمارواداشتی


زنده جاويد شد هركه نكو نام مزد
در پس او ذكر خير، زنده كند نام را

آري قيصر رفت خدا رحمتش كند، ولي بيائيد قدر ديگر قيصرها را بدانيم،نه وقتي كه از دستشان داديم آنوقت بفهميم كه چه دردي داشته اند.


هنوز روزي رو كه خيره به چشمانم اين شعر راخواندي يادم هست
كاش فرصت جبران بود


شاعري رفت
عاشقي مرد
چكاوك نغمه ديگر سر نداد
هزار از شاخ پريد
....
چه بگويم كه در وصف تو اي قيصر شعر و ادب شايد همين بضاعت من باشد

ما هر چه كنيم خاك راهيم
در پيش طلا ، پول سياهيم
در پيش شما ما چه درخشيم
شمعيم كه محو نور ماهيم


با تشكر از شما خيلي عالي بود


اي دريغا مرغ خوش آواز من
اي دريغا همدم و همراز من
طوطي من ، مرغ زيركسار من
ترجمان فكرت و اسرار من
اي دريغا اي دريغا اي دريغ
كاينچنين ماهي نهان شد زير ميغ
به همه ي شاعران تسليت مي گويم...


و من بدنبال سه شنبه ها

نبودنت را تجربه میکنم ... !

روحت شاد


......سه شنبه؛

چرا تلخ و بی حوصله؟


سه شنبه ؛

چرا این همه فاصله؟


سه شنبه؛

چه سنگین! چه سخت، فرسخ به فرسخ!


سه شنبه

خدا کوه را آفریده


آسوده بخواب که ترانه هایت را تا به ابد عاشقان زمزمه خواهند کرد.....


اي غم ، تو که هستي از کجا مي آيي؟
هر دم به هواي دل ما مي آيي

باز آي و قدم به روي چشمم بگذار
چون اشک به چشمم آشنا مي آيي!


شاعران را مرگی نیست


او را خوب می شناختم آخرین دیدار هنوز یادم هست و آخرین حرفش را که از زبانش شنیدم : من فکر میکنم گل به راز زندگی اشاره دارد هر چه باشد او گل است گل یکی دو پیرهن ز غنچه پاره کرده است


کر که صد منزل فراق افتد میان ما و دوست/ همچنانش در میان جان شیرین منزل است فردوس را که بالاتربن مرتبه ی بهشت است برایت ارزو میکنم قیصر ملک دلهای عاشق


و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا كه نام كوچك تو
آغاز مي‏شود!



روحت شاد
در بزرگی و عظمت این شاعر همین پیام مقام معظم رهبری کافی است.
پیام عجیبی دادند.
روحش شاد


حرفي نماند......
حالا ديگر فقط خداحافظ......


با تو وعده مي‌كنم در سه‌شنبه‌اي نه از اين سه‌شنبه‌ها قيصر كوچ تو را به تو و به همه‌ي مسافران تبريك مي‌گويم. مي‌خواهم بداني كه از سفر تو غمگين نيستم. تنها من مانده‌ام و حسرتي تلخ در تمام سه‌شنبه‌ها.
قيصر خدانگهدارت


زندگي بال و پري دارد به وسعت مرگ
ذكر خيرش در جمع عاشقان فراموش مباد


قيصر عزيز يادت را هميشه باقی خواهيم داشت چراکه خود باقی هستی .


قیصر ! کجایی ؛ که بی تو پاییزمان تا ابدیت باقی ست ...


عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزي، باد خواهد برد باري
روي ميز خالي من صفحه باز حوادث
در ستون تسليت ها نامي از ما يادگاري
خدا حافظ . . .


قیصر! کجایی ؛ که بی تو خزانم تا ابدیت باقی ست...


افسوس که گلی دیگر از گلستان ادب فارسی را از دست دادیم.


دنیای شعر عاشقانه زمانه ما داغدار شد.
قیصر شعر عاشقانه چه زود مرد...


درمهر بی مهر هر برگ زردی کز درختی پیر ورنجور می افتد ومی لغزد وبر خاک راهی می نشیند در خاطرم یاد عزیزی می نشیند.. استاد مهربان ودوست داشتنی من ؛ دکتر امین پور عزیز چه زود روح بی تابت در جوار حق آرام گرفت ودل بی قرارت به معشوق پیوست . استاد عزیزم سپری شدنت زود بود وناهنگام. یادت گرامی


نهایت تمام نیروها پیوستن ایت.پیوستن به اصل زوشن خورشید.و ریختن به شعور نور.


عشق مساوی است با حاصل جمع وجود
مرگ مساویست با بودن منهای عشق
روح غنی اش شاد باد.


انگار نه انگار كه همين ۱۰ روز پيش شعري از او را در پشت پنجره وبلاگم، در مسير شوق كودكي، زمزمه كردم
http://elvand.blogfa.com/post-۳۵.aspx


و اگر مرگ نبود...
دست ما در پي چيزي مي‌گشت!

روحش شاد...!


مرگ
ما در تمام عمر تو را در نمي يابيم
اما
تو
ناگهان
همه را در مي يابي!!!!
قيصر امين پور هم رفت !


بهار مي گفت : امروز تمام پچه های مدرسه حکمت برای قیصرامبن پوردعا کردند.بی گمان دعای بچه ها پاک ترین دعاهاست.


شاعر باز باران با ترانه هم رفت.


وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...

هر روز بي تو
روز مبادا است

روحت شاد


... و نترسيم از مرگ. مرگ پايان كبوتر نيست ....


افتاد ، آن سان که برگ ، آن اتفاق زرد می افتد، افتاد ، آن سان که مرگ ، آن اتفاق سرد ، اما او سبز بود و گرم که افتاد ۰
اولین بار با این شعر با قیصر آشنا شدم . روحت شاد که همیشه در یاد منی .


چه دلتنگم و چه مبهوت!

او هم رفت و ما ماندیم!


شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید
خط محیط دلم را شکسته رسم کنید
خطوط منحنی خنده را خراب کنید


yadat gerami


تاخواستم که با تو خداحافظی کنم بغضم امان ندادوخدادرگلوشکست.............دیشب در غمت بسیار گریستم دیدار به خیال.


هرگز فراموش نمي كنم لحظه هاي خاطره انگيز حضور و شعور در كلاس درس تو را !
به راستي ناگهان چقدر زود دير مي شود. انگار ديروز بود كه در تب و تاب جمع آوري شعر دانشجويانت و چاپ محموعه پرچين بودي. استاد عزيز! به حرمت قلم و به شكوه آگاهي تو را مي ستايم . يادت بهاري و جاودانه باد.


سر دفتر به نام پاك يزدان
نمي دانم چگونه دريغ از دست دادن را بر صفحه مي توان آورد؟هزاران سوگ كه قيصر رفت و ما مانديم با انبوه خاطره كه گاه و بي گاه هجوم مي آرند و نورهاني جز آه را ارزاني نمي دارند.امروز آفتابگردانها نمي درخشند همچنان كه آواز پر جبريل نمي آيد به گوش و منوچهري نيست كه آتشي برافروزد به شعر.ايدون باد كه همگانشان به بهشت برين جايشان باد.اميد ديگر فرهيختگان روزگارمان دير زيند.


براستي كه خدا گل چين است
چيده شدن گل گلزار شعر و ادب ايران نه بلكه جهان ادب و شعر بر همه ي دوستداران ادبيات تسليت باد .
از طرف كسيكه صميمانه به شعر هاي او عشق مي ورزيد .
م.ن.سعيدي


سه شنبه چرا اینهمه فاصله؟ سه شنبه چرا تلخ و بی حوصله؟
............ و آه از این سه شنبه ای که در آن استاد نازنین شعر و شعور از دستمان رفت.


و مرگ شكل ديگر زندگي است ...
روح سبز قيصر فارسي دعوت حق را لبيك گفت.


وسعت اندوه از دست رفتنش به باور نمی نشیند...
چه زود رفت


سلام استاد
تو استاد من بودی اما بدون دیدنت اما از راه حرف و کلمه
استاد .قیصر روزهای تنهایی من بی تو بودن فصل زرد دیگری است قیصر آرزوهای من استاد بی مثال من بودی من با تو زندگی کردم
افسوس که دست روزگار ساقه نازک وجودت و زود فسرد

در بی کرانه ها آرام باش

برای همیشه دوستت دارم.


وعده ای را که تو دادی بس دور


شاعر از جنس خداست.
وخدا جاويد است.
غصه اي هست اگر
غصه دوري ما از درياست .
گريه اي هست اگر
گريه ي تشنگي ماست
كه از رود كمي دور شديم.
غصه اي هست اگر
......
يادش جاويد است.


شاعر از جنس خداست
وخدارامرگي نيست.
صحبتي هست اگر
صحبت دوري ما از درياست.
او هميشه جاريت
مثل رودي از نور
غصه اي هست اگر
غصه ي تشنگي ماست
كه از رود
كمي دور شديم.
او به دريا پيوست
قصه ي تشنگي ما برجاست.
عصه اي هست اگر....
....
روحش شاد
روحش شاد


ديگر قلم زبان دلم نيست
بايد زمين گذاشت قلم ها را

آره راست ميگفتي كه گاهي وقتا حتي قلم هم نميتونه احساسو بيان كنه. راستي استاد اگه قلم نتونه پس ديگه چي ميتونه؟
ميدونم خيلي ديره براي اين سوال.اما يه روزي منم ميام پيشتو بالاخره جوابمو ميگرم.
آروم بخواب.
ديگه كسي مزاحمت نميشه.


و هر مرگ اشارتی است به حیاتی دیگر
روانش شاد


عزیزکم..لحظه لحظه کلاسم را باید انچه زتو که بی تکلف ترین معلمم بودی می گذرنام....کاش فقط یک بار دیگر تکرار می شدی..
فرزانه


روح پاكت با مولايت ابي عبدالله محشور باد


روح ات با مولايت حضرت حسين بن علي (عليه السلام) محشور باد


...هر روز بی تو روز مباداست


شعر هایت تو را فریاد می کشند ما هم بازگشت تو را انتظار می کشیم چرا که تو همیشه زنده و جاویدی


حيف شد وفقط ۴۸ سال... ):


واقعا متاسفم که او را نیز از دست دادیم.


روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري
کاخ اگر سازی همانا قیصری
قیصر شعر وادب چون می بری


مرگ رنگ


رفتیو ادمکارو جاگذاشتی
قانون جنگل رو زیر پا گذاشتی.

اسوده بخواب که دیگرهمه خفتن


ارامش لبديت مبارك
...


آقای قیصر! ما همه اکبر لیلازدایم، آسوده بخواب.


روحش شاد !
چه سرنوشت غم انگیزی
که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس میبافت
ولی به فکر پریدن بود


روحت شاد و سراي فردوس ارزاني‌ات باد...


بسم رب النور

سلام استاد اكنون كه اين پيامك را مينويسم ، ساعاتي بيش نيست كه شمع وجودت خاموش گشته و نور شعورت از ميان رفته .
تو كه از او مي پرسي و اينگونه راحتش سخن مي گويي بايد كه چنين راحت چنگ به دامانش اندازي و در آغوشش جاي گيري . بله تو اوراخواستي همچون شب خسته كا در جستجوي خواب يا لب تشنه در جستجوي آب است .

امروز را ، سه شنبه ۸/۸/۱۳۸۶ ، برابر با ۱۸ شوال ۱۴۲۸ و ۳۰ اكتبر ۲۰۰۷ است فراموش نخواهم كرد .

چنين روزي كه سحر گاهانش چنگي به يال نسيم صبح گاهي انداخته و دل به ديدار يار باخته و سر از پا نشناخته دعوتش را لبيك گفتي و با موسيقي سحري در سماعي پرشور در آمده صبح وصال را به جشن و پايكوبي نشستي .

روحت شاد استاد .
روحت شاد استاد قيصر امين پور .
رو حت شاد و يادت گرامي و ماندگار همون دل سروده هايت كه بر دل مينشيند .

دست در دست صبا گوش به فرمان نسيم
اينچنين با همگان ساخته اي يعني چه .

يا حق


وناگهان چقدر زود دير مي شود!
قيصر شعر امروز هم رفت!


دوست عزیز سلام باید بگویم اول با اشعار شما اشنایی چندان نداشتم به جز چند شعر که در کتابهای دبستان همه از شما خوانده اند تا اینکه در دنیای عاشقانه از طریق دوستی با شما و اشعارتون بیشتر اشنا شدم.حال اون دوست مدتی که رفته اما اشعار شما همچنان باقی موندن و برام تداعی کنندهی خاطرات زیبایی هستند.تا امدم خدا حافظی کنم بغضم امان نداد وخدا...در گلو شکست. پاینده باشید.


چند سالی است که با غزلهای ناب قیصر امین پور آشنا شده ام . و هرچند بار که میخوانم بگوشم دلنشین ترمینشیند. امید که سالیانی طولانی زنده باشد و گوشهای بیشماری را دلنوازی کند و قلبهای بیشماری را به طپیدن وادارد.


عالیه


خیلی با احساس بود

+ نوشته شده توسط مسعود نوري در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 و ساعت 6:55 |

یک گفتگوی قدیمی با قیصر امین‌پور

 

     

 
       
 

موضوع: گفتگو

 

نويسنده: عبدالله مقدمی

   
     
مرحوم قیصر امین‌پور به‌ندرت تمایلی به گفتگو با رسانه‌ها داشت. گفتگوی زیر از معدود گفتگوهای قیصر امین‌پور است که سال ۱۳۸۰ انجام شده و پیش از این در ماهنامه تجربی فرهنگی-ادبی کرک به شکل محدود منتشر شده است.
   

 

 

 

مرحوم قیصر امین‌پور معمولا تمایلی به گفتگو با رسانه‌ها نداشت. گفتگوی زیر از معدود گفتگوهای قیصر امین‌پور است که سال ۱۳۸۰ انجام شده و پیش از این در ماهنامه تجربی فرهنگی-ادبی کرک به شکل محدود منتشر شده است.

اخوان می‌خواست از يوش، پلی به توس بزند

باید خیلی مهربان باشی، تا ساعت‌ها بنشینی، حتی بایستی بدون اینکه کسی رسما دعوتت کند و به شعرهای جوان‌هایی گوش کنی که تو را و اشعارت را دوست دارند.
برای آنها حرف بزنی و به حرف‌هایشان گوش کنی. قیصر امین‌پور را کمتر کسی نمی‌شناسد. اما جوان‌ترها با شعرهایش بزرگ شده‌اند و هنوز نوای «حاصل جمع قطره‌ها و ...» در گوش‌شان طنین‌انداز روزهای خوش کودکی است.
علاقه‌ای به مصاحبه ندارد شاید به همین خاطر باشد که حضور استاد در مطبوعات و رادیو-تلویزیون سال‌هاست فقط به‌واسطه شعرهای زیبایش است.

می‌خواهمت، چنان‌که شب خسته را
می‌جویمت، چنان که لب تشنه آب را

حتی اگر نباشی می‌آفرینمت باز
چونان که التهاب بیابان سراب را

به هرحال گفتگویی را که می‌خوانید هیچ کس نمی‌توانست سبب شود به‌جز اخوان.

- استاد با تشکر از وقتی که در اختیار ما قرار نهادید. به عنوان اولین سوال می‌خواستم بپرسم چند سال شاگرد اخوان بودید؟

- رسما شاگرد ایشان نبودم. من آن موقع دانشجوی دامپزشکی بودم، بعد هم جامعه‌شناسی خواندم. کلاسی بود آن روزها در دانشگاه تهران که شعرهای نیما و پس از نیما را بررسی می‌کردند. من هم گاهی به صورت آزاد در کلاس‌های ایشان شرکت می‌کردم. در کلاس‌های استاد اخوان و دکتر شفیعی کدکنی که درس‌های مثنوی و حافظ و ادبیات معاصر داشتند حضور داشتم، اما حضور من کاملا آزاد بود.

- صدای اخوان، صدایی گرم و گیرا بود. می‌خواستم بپرسم برخورد ایشان با دانشجویانش چگونه بود؟

- خوب بود، بله! اتفاقا استاد صدای بسیار گرمی داشت، ولی خب خیلی لهجه مشهدی داشت و فکر می‌کنم به همین خاطر بود که کاست‌های شعرخوانی ایشان، به اندازه نوارهای مرحوم شاملو فروش نکرد. در عین حال که شعرهای عالی داشت و خوب هم می‌خواند. حتی در کلاس هم شعرهای نیما را با لهجه مشهدی می‌خواند و همین به نظر من برای دانشجویان بسیار خوب بود. یعنی حتی اگر بحث نمی‌کرد، همین که شعرهای نیما را با آن دست‌اندازهای زبانی برای دانشجویان درست می‌خواند، خیلی عالی بود.
توجه زیادی به دانشجویان داشت. موقع امتحان سوالات سنجیده‌ای از دانشجویان می‌کرد، و اینکه جواب آنها را به خوبی می‌داد. خود من با اینکه دانشجوی‌شان نبودم، ولی وقتی که یکی دو سوالی از ایشان می‌پرسیدم، ایشان چند دقیقه‌ای به من اختصاص می‌دادند.

- سوال بعدی من راجع به نقد اخوان است. نقدی که گاه صورت تندی به خود می‌گیرد. مانند نقد دکتر حمیدی شیرازی که در کتاب حریم سایه‌های سبز چاپ شده است. آیا استاد همیشه همانطور بیرحمانه نقد می‌کردند؟

- ویژگی که اخوان داشت این بود که ترکیبی از ادبیات کلاسیک و شعر جدید بود. یعنی وقتی به زبان اخوان نگاهی کنیم می‌بینیم که از آبشخورهایی سیراب شده است که زبان سهل و ممتنع سبک خراسانی دوم اینکه زبان ساده و مردمی دوره مشروطه مثل ایرج و بهار و ... و سوم زبان امروز را داشت. که به قول خودش می‌گفت: «می‌خواهم از یوش پلی به توس بزنم.» یعنی از دستاوردهای زبانی نیما استفاده کنم، در عین حال آنها را ربط بدهم به زبان فاخر و فخیم سبک کلاسیک خراسانی. که البته در این کار هم موفق بود. شما ببینید که اخوان صاحب سبک خاص خودش است و در این زمینه از کسی تقلید نکرده است. نقدش هم چون تربیت یافته انجمن‌های ادبی خراسان بود ترکیبی بود از نقد بلاغی و نقد ذوقی.
نقد بلاغی، نقدی بود که به آنها در مورد قوانین فصاحت و بلاغت در انجمن‌های ادبی به آنها می‌آموختند، بحث می‌کردند که این شعر ایهام دارد، ایجاز دارد، فصیح است، بلیغ است و از این‌جور بحث‌ها که در کتاب‌هایی مثل المعجم شمس قیس و چهار مقاله نظامی عروضی این مباحث وجود دارد. به‌اضافه ذوق خود اخوان، یعنی تربیت و دانش‌آموختگی‌اش از طریق نیما. اخوان یکی از اولین کسانی بود که توانست شعر نو را به جامعه ادبی بشناساند، حتی بیشتر از خود نیما. چون اخوان تربیت ذهن کلاسیک داشت و می‌دانست که سنتی‌ها از شعر چه توقعی دارند. از همان نقطه‌ها وارد می‌شد. مثلا در ابتدا می‌گفتند شعر نیما نه وزن دارد، نه قافیه، نه معنی و نه هنجار. و اخوان جواب می‌داد ۱-وزن دارد ۲-قافیه دارد ۳- معنا دارد ۴- فرم و ساختار دارد.
کسی بود که می‌دانست مشکل مخاطب برای درک شعر نو چیست و همانها را حل می‌کرد. در نتیجه بهترین مقاله‌ای که نوشت «نوعی وزن در شعر فارسی» بود که در مطبوعات آن دوره چاپ شد و بعد هم در کتاب «بدعت‌ها و بدایع نیما یوشیج» منتشر شد. وقتی نیما این مقاله را خواند، گفت «اخوان حلقه مفقود شعر کلاسیک و شعر نو را کشف کرد.»
این مقاله نشان داد که عروض و قافیه شمس قیس چطور تکامل یافته و رسیده به شعر نیما. دستگاه عروض و قافیه نیما را تبیین کرد، کاری که نیما قولش را داده بود، ولی هیچ گاه فرصت چاپ کتابی اینچنین را نداشت. البته در مقاله‌ها و یادداشت‌هایش، پراکنده به این موضوع اشاره کرده بود. ولی هیچ وقت اینها را نتوانسته بود به صورت یک مجموعه کامل و مستقل گردآوری کند.
قوانین عروض، پایان‌بندی مصرع‌ها، فرق شعرنو با مستزاد و بحرطویل و ... اخوان اینها را خیلی خوب روشن کرد و پلی خوب برای آشتی و آشنایی مخاطب فرهیخته و عام با شعر نیمایی بود.
به‌طوری که الان هم اگر کسی باشد که بخواهد با شعر نیمایی آشنا شود. به جای اینکه از او بخواهیم زبان سخت نیما را اول برو اخوان بخوان، بعد که با اخوان آشنا شدی می‌توانی شعر نیما را بخوانی.

- اشاره کردید به برخوردها. حالا می‌خواهم دقیق‌تر بشوم و راجع به حمید بپرسم. چرا اخوان و شاملو خیلی‌های دیگر اینقدر به حمیدی حمله می‌کردند؟

- چون حمیدی هم به آنها حمله می‌کرد.

- یعنی تقصیر حمیدی بود؟

- البته من که نمی‌توانم قضاوت کنم. این یک بحث تاریخی و سبک‌شناسی و ذوقی است.

- که آیا شما از اشعار حمیدی خوشان می‌آید یا نه؟

- به هر حال حمیدی هم شاعری بود که در حد خودش کارهایی کرده است و حتی نوآوری‌هایی هم داشته است. استحکام زبان و قالب و فرم و موضوعات تازه - که کمی هم تحت تاثیر رومانتیسم بود - را داشته است. اما خب ایشان روی قالب‌ها و قواعد خیلی متکی بود و از همان ناحیه با شعر نیمایی مخالف بود.

یعنی از همان کسانی بود که می‌گفت: شعر نيما نه وزن دارد، نه قافيه و نه فرم، فقط حمق دارد و بلاهت! بعد هم شاملو و اخوان که شاگردان نيما بودند جواب می دادند .ٌ يک بار هم حميدی شاعر را بر دار شعر خويــش آونگ کردم"ٌ و نقد اخوان .

- استاد سوالی که می‌پرسم، بر می‌گردد به مقاله‌ای که يازده سال پیش نوشته بوديد. در آنجا به برخورد با متفکران، شاعران و نويسندگان انتقاد کرده بوديد، با توجه به اينکه در روزگار امروز هم شاهد چنين برخوردهايي هستيم که آخرين نمونه آن گستره تبليغی مرگ شاملو بود .
دکتر! هنوز هم به آن حرفها معتقديد؟


- بله، صددرصد. اگر مـعتقد نبودم که نمی‌نوشتم. مخصوصا من آن مطـالب را موقعی نوشتم که اين گونه حرف‌ها مد نبود. الان می‌بينيد که خيلي از اين حرفها –آزادی بيان، تکثر فرهنگی، آزادی سبک و اينها – مد شده است. که البته بد نيست، بودنش بهتر از نبودنش است. الان هم کماکان قضيه ادامه دارد. حالا مصداقهايش را خودتان پيدا کنيد. چون اگر من بخواهم وارد بحث بشوم صحبت طولانی می‌شود.

- خبرهای ضد و نقيضی راجع به انتقال قبر استاد اخوان شنيده می‌شود می‌خواستم ببينم آيا خبر بيشتری داريد؟ يا اينکه نظر خاصی؟

- نظر خاصی ندارم، خوب بود با همکاری دوستان و شاگردان ايشان، دکتر شفيعی کدکنی، گرمارودی، خانواده و مسئولان ارشاد وقت، استاد را به جايي که می‌خواست منتقل کردند.

- الان، استاد! الان يعنی در سال 1380. اين کار را مي‌خواهند بکنند.

- نه! انجام شد. به توس منتقل شد.

- بله در توس که هست. اما چندی پيش در روزنامه آفتاب يزد خبری چاپ شده بود که خودشان هـم گفته بودنـد چندان مطمئن نيستند از اين خبر و مثالی که آورده بودند اين بود که: فلانـــي به خاطر اينکه ترساست، از قبرستان مسلمـانان بيرون می‌شود. يعنی بحث انتقال نيست، بلکه صحبت از بيرون کردن بود.

- نه! من اطلاعی از اين قضيه ندارم پس اظهار نظری نمی‌کنم. چون اشکال بزرگ ما اين است که در موضوعاتی که اطلاعی از آن نداريم دخالت می‌کنيم.

- به عنوان آخرين سوال راجع به اخوان، ايشان را در يک جمله تعريف کنيد.

- سخت است، نمی توانم.

- حالا می‌خواهم چند سوال در مورد خودتـان بپرسم. پارسال خبرهايي راجع به بيماری شما در مطبوعات به چاپ رسيد. می‌خواستم بپرسـم، الان وضعيت سلامتی شما چگونه است؟

- الان بد نيستم. اما من زياد دوست ندارم درباره مسائل شخصـي صحبت بکنم. هر کس مشکلاتی دارد. من هم مشکلاتی دارم. من دعا می‌کنم، شما هم دعا کنيد بهبود پيدا کنم.

- انشاا… . سوال بعدی اينکه آخرين حضور شما در صفحه تلويزيون ملی کی بود؟

- يادم نمی‌آيد. چون هيچ وقت به صورت رسمی در هيچ برنامه تلويزيونی شرکت نکردم.

- يعنی خودتان نخواستيد؟

(با خنده) بلد نيستم. اصلا روحيه‌اش را ندارم. خوشبختــانه يا متاسفانه از اين سعادت محرومم. هر کجا هم بوده تصـادفی بوده است، که من يادم نيست. ولی شايد در آينـده بـشود. البته درخواستهايي بوده، ولی من چون عادت ندارم به اين کارها، نه در مطبوعات، نه کتابها و نه تلويزيون. سعی می‌کنم زياد حرف نزنم. (حالا شما داريد از من حرف می‌کشيد!) چون آدم اگر کار بلـد باشد کار می‌کند. حرف را هميشه می‌توان زد.

- آقای امين پور ما منتظر شعرهای جديد شما هستيم، تا کی بايد صبر کنيم ؟

- انشاا…اگر حالی و مجالی باشد، يک کتاب تحقيقاتی درباره ادبيات معاصر ادبيات معاصر و سنت و نوآوری دارم و يک کتاب شعر کـــه به زودی چاپ می‌شود.

- به عنوان آخرين سوال، چندی پيش در يکی از نشريه‌ها مقاله‌ای چاپ شده بود، با عنوان ٌ پايان امپراطـوری غزل ٌ البته مصداقهای اينچنينی راجع به قوالب ديگـــر وجود دارد. راجع به شعرگفـتار و مصداق‌های ديگر. می خواستم بپرسم، آيا حکم‌های ايـنچنينی چقدر می توان، محکم باشد و قطعيت داشته باشد؟

- نه ما اگر بخواهيم علمی حرف بزنيم، يا حتی ذوقی حرف بزنيم ومتکی به تفکر تامل، هيچ وقت نبايد چنين جمله‌هايي را به کار ببريم. نه تنها گفته‌اند که غزل خواهد مرد، بلکه گفته‌اند غزل مرده است. که غزل زبان امروز ما نيست. در صورتی که نه، اينطور نيست. غزل اصولا ريشه در مغازله دارد ومغازله ريشه درونی همه انسانهاست. با هر ممدوحی و هر معشوقی. بالاخره انسان مغازله می‌کند.(از مجاز تا حقيقت) بنابراين پيشگویی‌های اينچنينی نــه علمی است نه ذوقی و تجربی و براساس تامل. پس بهتر اسـت از اين اظهارنظرها خودداری کنيم. چون ممکن است به جای آقـای"ٌحسن"، ٌحسينٌ بيايد، و به جای ٌحسينٌ، ٌتقیٌ. شما اصلا فــکر می‌کرديد بعد از آن غزل‌های سيمين بهبهانی، بتواند در سن پيری چنين غزلهايی بگويد. ولی ايشان خيلی خوب توانست، در سبک و زبان خود، نوآوری بکند و وزنهای تازه و حرف‌های تازه بگوید، که غزل باشد، ولــي حرف زمانه خود باشد. حالا ممکن است شما خوشتان بيايد يا من از يکی بيشتر خوشم بيايد واز يکی کمتر. ولی به هر حال ايـنــها هست.
بنابراين دنيا تمام نشده است و نخواهد شد. اين حرف عـلمی نيست. خيلی راحت می‌توان انکارش کرد. با گذشت چند سال قضيه روشن می‌شود. همين الان هم می‌توان کارهای خوب ديد هم کارهای بد.

 
 
 

 مطالب مرتبط

+ نوشته شده توسط مسعود نوري در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 و ساعت 6:42 |
عکسهای تکان دهنده از مزار قیصر

در زمان حیات قیصر در ورودی گتوند تابلویی نصب شده بود که بر آن نوشته بودند به شهر قیصر امین پور خوش آمدید اما امروز از آن تابلو هم خبری نیست... 

مطلب زیر به نقل از وبلاگ حقیقت ساده:

هفت ماه از مرگ قیصر می گذرد .

 کسی فراموش نکرده چطور همه او را به خود منتسب کردند و بیانیه و پیام دادند.

 کسی فراموش نکرده که چه جنجالی برای آوردن پیکر قیصر به گتوند برپا شد

کسی فراموش نکرده کلنگ زنی ساخت مجموعه فرهنگی بزرگی که قرار بود بر مزار او ساخته شود

کسی فراموش نکرده حرفها و سخنرانی ها را

اما امروز ....

مزار قیصر حتی سنگ قبری ندارد وقتی با حیرت پارچه  ی سبز  رنگ و رو رفته را بالا زدم بغضم ترکید ... 

 

 

 

خارهای فراموشی ....

 

 

  

 

 

 

تک و تنها ....

 

 

 

قیصری که تنهاست ...

 

 

پارچه ای رنگ رفته و خاک آلود ....

 

 

کسی برای قیصر شمعی روشن نکرده بود ...

 

 

 

و حتی سنگ قبری ندارد ....

 

 

 

 

و حرف آخر اینکه : در زمان حیات قیصر در ورودی گتوند تابلویی نصب شده بود که بر آن نوشته بودند به شهر قیصر امین پور خوش آمدید اما امروز از آن تابلو هم خبری نیست 

آیا ... آیا... دستهایی درکار است ؟! ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مسعود نوري در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 و ساعت 6:33 |

 

قیصر امین پور

غزل دلتنگی


هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

 

 

درد واره ها


دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

 

روز مبادا
 

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...

مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !

* * *

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...

هر روز بي تو
روز مبادا است !

 

با اين همه

اما
   با اين همه
تقصير من نبود
                  که با اين همه...
با اين همه اميد قبولي
در امتحان سادهْ تو رد شدم

اصلاً نه تو ، نه من!
تقصير هيچ کس نيست

از خوبي تو بود
               که من
                        بد شدم!


 

يک رباعي

اي غم ، تو که هستي از کجا مي آيي؟
هر دم به هواي دل ما مي آيي

باز آي و قدم به روي چشمم بگذار
چون اشک به چشمم آشنا مي آيي!

 

 

لحظه هاي کاغذي


خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري

لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري

آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري

با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري

صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري

عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري

رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري

عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري

روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري

 

(برگرفته از گزینه  اشعار قیصرامین پور/ انتشارات مروارید)
 

اتفاق

افتاد

آنسان که برگ
                 - آن اتفاق زرد-

                                       می افتد

 

افتاد
آنسان که مرگ

                    - آن اتفاق سرد- می افتد

اما
او سبز بود وگرم که
                         افتاد

                                                               آذر 58

 


حسرت همیشگی

 

حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:
                 وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی  !


پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود

 

آی...

ناگهان 
           چقدر زود
                         دیر می شود!   

 
 

نان ماشینی
 

آسمان تعطیل است

بادها بیکارند

ابرها خشک و خسیس
هق هق گریه ی خود را خوردند
من دلم می خواهد

دستمالی خیس

روی پیشانی  تب دار بیابان بکشم

دستمالم را اما افسوس

نان ماشینی

در تصرف دارد

......

......

......

آبروی ده ما را بردند!

                                                                               

 
اگر دل دلیل است

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم
چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم
گواهى بخواهید، اینک گواه
همین زخم هایى که نشمرده ایم!
دلى سر بلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم

 

 

فال نیک

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبزِِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟

***

از این
نه از مهر ور نه از کین می نویسم
نه از کفر و نه از دین می نویسم
دلم خون است ، می دانی برادر
دلم خون است ، از این می نویسم


 


بگذار بگویمت
این دل به کدام واژه گویم چون شد
کز پرده برون و پرده دیگر گون شد
بگذار بگویمت که از ناگفتن
این قافیه در دل رباعی خون شد

 

ای عشق
دستی به کرم به شانه ی ما نزدی
بالی به هوای دانه ی ما نزدی
دیر است دلم چشم به راهت دارد
ای عشق ، سری به خانه
ی ما نزدی

+ نوشته شده توسط مسعود نوري در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت 7:37 |
مزار بی سنگ ‌«قيصر»
مقبره مرحوم قيصر امين‌پور شاعر معاصر پس از گذشت 7 ماه از درگذشت وي هنوز هم فاقد سنگ قبر است و علي‌رغم وعده‌هايي كه مسئولان استان خوزستان مي‌دادند، قبر اين شاعر زيبنده نام او نيست.
فارس: با وجود تخصيص اعتبار 100 ميليون توماني از سوي فرمانداري و 7 ماه پس از درگذشت «قيصر امين‌پور» قبر او فاقد سنگ است و اداره كل ارشاد خوزستان هم هنوز طرح لازم را آماده نكرده است.

مقبره مرحوم قيصر امين‌پور شاعر معاصر پس از گذشت 7 ماه از درگذشت وي هنوز هم فاقد سنگ قبر است و علي‌رغم وعده‌هايي كه مسئولان استان خوزستان مي‌دادند، قبر اين شاعر زيبنده نام او نيست.

بنا بر اين گزارش، هم اكنون مقبره قيصر در مكاني خشك و بي‌آب و علف در زير سايه‌باني است كه چشم نواز نيست و بر روي قبر پارچه‌اي سبز رنگ و خاك آلود انداخته‌اند تا واقعيت زير آن پنهان بماند.

زير پارچه، هيچ سنگ قبري در كار نيست و هنوز مقبره به‌صورت تلي از خاك رها شده است و نرده‌اي بد رنگ اطراف آن را پوشانده است.

اين در شرايطي است كه پس از مرگ قيصر امين‌پور حاشيه‌هاي زيادي به‌وجود آمد و بسياري از جريانات تلاش داشتند كه به نحوي اين استاد دانشگاه را منتسب به خود كنند.

از سوي ديگر بين خانواده قيصر يعني همسر و پدر او، اختلافي براي تعيين محل دفن او بروز كرد و سرانجام پدر قيصر با حمايت مسئولان استان خوزستان قيصر را به گتوند بردند و قول ساخت آرامگاهي بزرگ را به دوستداران اين شاعر دادند.

حتي اعلام شده بود كه آرامگاه مرحوم امين‌پور تا كنار كارون ادامه مي‌يابد و زميني چند هكتاري به او اختصاص داده مي‌شود.

مراد امين‌پور، پدر مرحوم قيصر امين‌پور، در اين‌باره مي‌گويد: ما پيگير موضوع هستيم. از اول بنا بود اداره ارشاد بر اساس طرحي كه گفته بود كار كند. قرار بود سال 86 اين طرح ارائه و سال 87 اجرا شود و به همين دليل ما تاكنون دخالت نكرديم تا ببينيم اداره كل ارشاد استان چه مي‌كند.

وي مي‌افزايد كه امسال در كميته برنامه ريزي شهرستان گتوند از طرف فرمانداري اعتبار 100 ميليون توماني را به ساخت مجموعه قيصريه اختصاص دادند؛ با اين حال بايد طرح آماده شود تا كار اجرايي شروع شود. ما با استانداري صحبت كرديم و استانداري مي‌گويد كه بودجه داريم و فقط منتظر ارئه طرح از سوي ارشاد هستيم.

پدر قيصر درباره جزئيات اين طرح ادامه مي‌دهد كه اين طرح شامل طرح مزار، مجموعه قيصريه و نماد بالاي قبر است. آن چنان كه استاندار در مراسم چهلم قيصر گفته بود همان‌طور كه شيراز حافظيه دارد، گتوند نيز مي‌خواهد قيصريه داشته باشد.

وي در پاسخ به اين پرسش كه چرا مقدمات كار را شروع نمي‌كنيد و در پاسخ به اينكه چرا حداقل يك سنگ قبر روي مزار قيصر نمي‌گذاريد، اظهار مي‌دارد كه نمي‌خواهيم دوباره كاري شود و با آماده شدن طرح دوباره برخي از قسمت‌هاي ساخته شده را بكَنيم.

مراد امين‌پور در واكنش به اين گفته كه انتظارات در تهران بسيار بيشتر از مسئولان خوزستان است، مي‌گويد كه متولي قانوني اين موضوع ارشاد است و ارشاد قول داده كه از رديف‌هاي قانوني خود موضوع را پيگيري كند. آن‌ها قرار بود سال 86 طرح را آماده و سال 87 اجرايي كنند و حالا زمان خواستند كه تا دو ماه ديگر طرح ارائه و كار اجرايي شروع شود.

پدر قيصر خاطرنشان مي‌كند كه تا حالا هيچ عملي را مسئولان ارشاد خوزستان انجام ندادند و ما هم كوتاهي كرديم كه تاكنون چيزي نگفتيم؛ اما الان دنبالش هستيم و پيگيري مي‌كنيم و ممكن است تا يكي دو ماه ديگر كار را شروع كنيم.
+ نوشته شده توسط مسعود نوري در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت 7:26 |
دیوان اشعار
+ نوشته شده توسط مسعود نوري در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت 7:24 |

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبِِِِزِِِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟

------------------------------------------------------

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

+ نوشته شده توسط مسعود نوري در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت 7:22 |
یادداشت هایی در باره قیصر امین پور
+ نوشته شده توسط مسعود نوري در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت 6:53 |
یادواره شهدای روستاهای بدیل وکاظم
+ نوشته شده توسط مسعود نوري در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 و ساعت 16:44 |
«قیصر» در دبیرستان همیشه شاگرد اول بود
«مراد امین‌پور» پدر مرحوم «قیصر امین‌پور» در نخستین سالروز تولد این شاعر پس از مرگ، به ذكر نكات و خاطرات كوتاهی از فرزندش پرداخت و گفت: قیصر در دبیرستان همیشه شاگرد اول بود.
«مراد امین‌پور» پدر مرحوم «قیصر امین‌پور» در نخستین سالروز تولد این شاعر پس از مرگ، به ذكر نكات و خاطرات كوتاهی از فرزندش پرداخت و گفت: قیصر در دبیرستان همیشه شاگرد اول بود.
مراد امین‌پور، پدر مرحوم قیصر امین‌پور با بیان اینكه برنامه‌ای به مناسبت تولد این شاعر در كنار مزارش برگزار نمی شود، بیان داشت: همه مراسم و برنامه‌ها و ساخت و ساز مقبره بر عهده ادارات و مراكز دولتی است. چون برگزاری مراسم چهلم و هفتم و دیگر مراسم را هم شورای شهر و شهرداری و استانداری و فرمانداری عهده دار بودند.
وی افزود: قرار است از تهران افرادی كه تخصص دارند، طرح گسترش مقبره و بنای ساختمان را بررسی كنند و ما خودمان هنوز اطلاعی درباره اینكه ساختمان آن چگونه است و یا چقدر گسترش می‌یابد، نداریم.
پدر قیصر امین‌پور در خاطراتی درباره كودكی قیصر اشاره كرد و افزود: او دوران ابتدایی را در شهرستان گتوند درس خواند. بعد دوران دبیرستان را در دزفول گذراند. آن موقع من كارمند سازمان آب و برق در دزفول بودم. در دبیرستان نقاشی و خط خوبی داشت و همیشه شاگرد اول بود.
مراد امین‌پور ادامه داد: بعد از دبیرستان رفت دانشگاه تهران و تا دكترا درس خواند. بعدش هم كه استاد دانشگاه الزهراء شد و دانشگاه تهران. در مجله سروش نوجوان هم بود.
وی عنوان كرد: همه خاطرات را گفته‌اند و در كتاب «رسم شقایق» هست.

+ نوشته شده توسط مسعود نوري در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 8:30 |
Type Writer Status Bar
*
*
*
*